بازم صبح شد...برم از اطاق بیرون، روی پله ها کمی بنشینم و ردیف آجرهایدیوارهای حیاط را بشمارم و بعد برگردم و اگر شد برم خانه بخوابم اگر نشد روی پشتی لم بدم و با دودهای سیگاربازی کنم... هر پکی که می زنم یاد دارم که دودش را هر شکلی که بخواهم در فضا نمایش دهم، بازی جالبی است ، در زندان ترین کرده ام ، برای یک زندانی و شب های زندان تماشای خوبی است ، خیلی عالی است! از دردهای دکترعلی شریعتی آثار33گفتگوهای تنهایی بخش اول 258